تبليغاتX
آنارسیسم

تکه پاره میشم با این آهنگ


One Last Goodbye

How I needed you
How I believe, now you're gone
In my dreams I see you
I awake so alone

I know you didn't want to leave
Your heart yearned to stay
But the strength I always loved in you
Finally gave way

Somehow I knew you would leave me this way
Somehow I knew you could never never stay
And in the early morning light
After a silent peaceful night
You took my heart away
And my being

In my dreams I can see you
I can tell you how I feel
In my dreams I can hold you
And it feels so real

I still feel the pain
I still feel your love
I still feel the pain
I still feel your love

And somehow I knew you could never never stay
And somehow I knew you would leave me
And in the early morning light
After a silent peaceful night
You took my heart away
oh I wish, I wish you could have stayed



!! نوشته شده توسط نرگس | 19:55 | پنجشنبه ششم بهمن 1390 •

برای ترلان دیروز و هنوز امروز

مهم نیست دیگران چه می‌گویند. این را سال‌ها پیش یاد گرفتم. مهم نیست کسی مرا می‌خندد. مهم نیست دیگری از درد من لذت می‌برد. مهم چاقو نبوده ضامن‌دار، خشم نبوده بی‌پرده، عصیان نبوده بی‌دلیل. مهم من بوده با تو. راه رفتن بوده بی‌پایان. ماهان بوده بی‌قرار. مهم نیست دوستانی بوده‌اند دورو. دشمنانی بوده‌اند یکدل. مهاجمانی بوده‌اند، متجاوز، دزد، بی‌شرم، هرزه. مهم نیست نوشتن لوث شده باشد. مهم نیست گفتن به خفگی افتاده باشد. مهم نیست نفس درنیاید و فرونرود. مهم بوده تو. مهم بوده من. مهم نیست روزگاری دور زیستن در رویا، مهم نیست کابوس شبانه، مهم نیست پریدن از خواب گریه آلود. مهم نیست زخم روی دست، مهم نیست جای سیگار روی پوست. مهم نیست قرص، مهم نیست آمبولانس، مهم نیست روزهای گیجی و فراموشی. مهم بوده من. مهم بوده تو. مهم نیست روزگاری کودکی بوده‌ای تشنه‌ی نوشتن و خواندن انگار که مرگت نزدیک است و تو وقتی نداری تا فردا و با ولعی شگرف می‌خواهی بدانی هر آنچه را نمی‌دانی و بی اخطار، ترمزت بریده می‌شود ناگهان. مهم نیست پرت شدن به عمق گودالی بی‌انتها. مهم بوده حرفی روزی در اتاقی آشنا، مهم بوده سقف، مهم بوده تخته نرد. مهم بوده دست داغ. مهم بوده پوست زرد. مهم نبوده دور ریختن سال‌ها. مهم نبوده زمان. مهم نبوده دزدیدنش از من. مهم بوده تو. مهم بوده من. مهم نیست گستره‌ی دنیا از آن سو تا این سو. مهم نیست فرار از گذشته. مهم نیست میل به گریزی بی‌پایان تنها یا با تو. مهم این بوده، و مهم این است، که پای گریز نداری. رفتن نمی‌توانی. فرار کردن نمی‌دانی. مهم بوده من با تو.

!! نوشته شده توسط نرگس | 19:18 | پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390 •

گاهی انگار همه چی به یه نخ بنده. روزها و ساعت‌های زیادی رو تحمل می‌کنی، هر چزی رو، و یه تلنگر تو رو از هم می‌پاشونه، یا دست‌کم من رو. و بدترش وقتیه که تلنگره رو خودم می زنم و بعدش به خودم می‌گم کاش نکرده بودم.

ماهی قرمزم مرد. دو روز پیش. هنوز توی تنگشه. بعد از اون کابوس فکر می‌کردم اولین کاری که می کنم بردن و ول کردنش توی حوض یه پارک کوفتیه. نبردم. نکردم و مرد. و این همه ساله این آهنگ لعنتی where the wild roses grow نیک کیو رو گوش میدم و به متنش فکر می‌کنم و دو جمله‌ی اساسی رو تو دو بند آخر نمی‌فهمم و ازش لذت می‌برم، یه جور لذت آمیخته به ترس. نه که حدس نزنم چی میگه وقتی می‌شنوم "All beauty must die" ولی ته دلم هنوز آمادگی شنیدن And lent down and planted a rose between her teeth رو هم ندارم. این شاید دلیل خوبی بود واسه سرچ نکردن متن ترانه تا حالا و کاش باز هم نمی‌کردم، که بعدش موزیک پلیر رو رو تکرار یه آهنگ تنظیم نکنم و نشینم تو پذیرایی با زیرسیگاری جلوم. و انگار این حکم قطعی همه‌ی زیبایی‌هاست، مردنشون، یا کشتنشون.

این نوشته تلاشیه برای راضی کردن خودم به خالی کردن تنگ، از ماهی قرمز و سفید مرده‌ام.

!! نوشته شده توسط نرگس | 17:34 | پنجشنبه دوم تیر 1390 •

بدون شرح قطعا

لوکاچ در مقاله‌ی ایدئولوژی مدرنیسم از روبر موسیل نویسنده‌ی اتریشی نقل می‌کند که: "اگر بشریت به طور جمعی (Collectively) رویا می‌دید، خواب موس‌بروگر را می‌دید". و توضیح می‌دهد: "به یاد داشته باشید که موس‌بروگر یک منحرف جنسی عقب‌افتاده‌ی ذهنی بود که گرایشات آدم‌کشی داشت".

 
!! نوشته شده توسط نرگس | 16:0 | جمعه نوزدهم فروردین 1390 •

دوروتی هیل مقدمه‌ای داره بر نقد ادبی که سیر رسیدن از فرمالیست‌های روسی رو به ساخت‌شکنی نشون میده. این تکه‌اش برام خیلی لذت‌بخش بود:

"اگر خواننده نخواند تا به انتها برسد، تا به تفسیری دست یابد، پس چه می‌کند؟ از نظر بارت او برای خشنودی احساسی، برای لذت خودش می‌خواند. وظیفه‌ی خواننده "بازی کردن" متن است، به پایان رساندن منطق پیونددهنده‌ای که دال‌ها به راه می‌اندازند. پس خواننده متن را "تولید می‌کند"؛ علاقه‌ی اوست که او را به تعقیب برخی دال‌ها و نه بقیه وامی‌دارد. در این عمل هیچ آسیبی به معنا نمی‌رسد زیرا هیچ غایتی برای رسیدن، جز درگیری خواننده با متن وجود ندارد."

 

!! نوشته شده توسط نرگس | 21:3 | پنجشنبه سی ام دی 1389 •

شنبه روز بد من است. نه فقط برای این که کلی راه در ترافیک می‌مانم و می‌روم و کلی راه در ترافیک می‌مانم و برمی‌گردم برای دقیقا یک ساعت و نیم کلاس ناقابل؛ برای این هم که نه کیوان هست و نه سارا و فقط نوید هست که آدم وقتی با او بحث می‌کند احساس می‌کند در یک تونل بی‌پایان گیر افتاده، و بقیه‌ی سال پایینی‌هایی که وقتی می‌خواهند از هر چیزی حرف بزنند ژویسانس و گره‌گاه و بودریار را به هم گره می‌زنند و تحویل می‌دهند و این یعنی هنوز از ذوق کلاس‌های فوق‌شان کم نشده و هنوز مثل ما نشده‌اند. و این هم که وقتی یکی از مارکس نقل می‌کند و می‌شنود که مگر ما مارکس را قبول داریم، و با این "ما" خودش و او را و تو را در یک طرف می‌گذارد، استادت را آنقدر نمی‌شناسی که بگویی بله. و اگر خواستی بیشتر توضیح بدهی بگویی بله، چون آدم بزرگی بود، نابغه‌ای، که هنوز گفته‌هایش فکرت را به شورش می‌اندازد، اگرچه اما... و این "اما" امای بزرگی است، آن‌قدر که نتوانی بگویی مارکسیست هستی یا نه. فقط این را می‌دانی که مارکس بسیار چیزها گفته، اما همه‌چیز را درست نگفته، و آنقدر کلی گفته که چند آلتوسر باید بیایند و شاخ و برگ‌های اضافی‌اش را بزنند، و چند آدورنو و هورکهایمر دیگر هم که مثل تزئینات درخت کریسمس جزئیاتی به آن ببندند و نئومارکسیست‌هایی و نونئومارکسیست‌هایی و همین طور تا وقتی که یکی بیاید که مارکس را بخوانی که حرف‌های او را بفهمی. مثل هگل که می‌خوانی نه به خاطر خود هگل، که به این خاطر که مارکس را درک کنی. و آن وقت دیگر مهم نیست که اساسا مارکس هنوز اهمیت دارد یا نه. آنچه مهم است این است که هنوز چیزی در دنیای واقعی تغییر نکرده. و هنوز فقر هست و سرکوب هست و فاحشه هست و کودک خیابانی هست و میل سرکش هست به دیدن روزی که نمی‌آید. سرمایه‌داری هم‌چنان بسط پیدا می‌کند و ناچار هی در خودش پیچ می‌خورد تا این همه انبساط را در خودش جا بدهد که فرونپاشد و شاید اگر ندهد آن وقت است که مارکس به ریش همه خواهد خندید که دیدید راست می‌گفتم؟ واپسین روز نزدیک بود و شما باورم نکردید، و اکنون باور شما سودی ندارد، که همگی در همین سرمایه‌داری که شما را بلعیده است دفن خواهید شد....

!! نوشته شده توسط نرگس | 2:30 | دوشنبه بیست و دوم آذر 1389 •

دیروز تجربه‌ی یکتایی داشتم، به بهانه‌ای بی‌معنا (برای من). ولی با نتیجه‌ای شگفت‌انگیز. حدود 40 نفر زن و دختر دست هم را گرفته بودیم. در موقعیت قرار گرفته بودم و نمی‌دانستم چه کنم. بقیه دعا می‌کردند، برای دختری که ام‌اس داشت، فرانک. من فقط نگاهشان می‌کردم. و اتفاق افتاد. آن حس یگانه‌ی خواهرانگی. حس کردم چقدر متفاوتیم و اما چه نزدیک. کمی هم ترسناک بود شاید. این که منی که خودم را فمینیست می‌دانم برای همین 40 نفر چه کرده‌ام...

یاد شمعی افتادم که برای تولد یکی از دوستانم گرفتیم و تا ابد چشمم دنبالش ماند! چهار زن سنگی دست در دست، دور یک حوضچه مانند، به نشانه‌ی اتحاد زنانه.

!! نوشته شده توسط نرگس | 22:33 | چهارشنبه سوم آذر 1389 •

نخبه گرایی رادیکال گره خورده با جوگیری آکادمیک

سر کلاس امروز دوستی فرمودن: "من به نخبه گرایی معتقدم! آرنت این رو تو این کتاب (اشاره به کتابی که در دست داشت و من عنوانشو ندیدم) به طرز درخشانی توضیح میده...  کتاب حافظ رو اگه بدی دست عوام بخونن نابود میشه...  همین میشه که مردم میرن تئاتر، بعدش به جای صحبت جدی در موردش میگن نیکی کریمی رو دیدی چه گریمی داشت؟ ..." (نقل به مضمون)

اونقد داشت شر و وراشو بسط می داد که وسط حرفش پریدم که: نفهمیدم حافظ نابود می شه ینی چی. گفت حافظ یه اثر canon و والاست... گفتم قبل از این که ادامه بدی، کی گفته هر اثر کنونی والاست؟ انگار که بخواد مطمئن شه می دونم کنون چیه پرسید: شکسپیر کنونه دیگه، نه؟ گفتم پرسیدن داره؟ اینجا رو خیلی متاسف شدم که دکتر پناهی که عجله داشت و 10 دقیقه هم اضافه وایساده بود بحثو جمع کرد که زودتر بره و نشد که برسیم به مرجع تصمیم گیری در مورد امر والا، که ساده ترین نقد مطالعات فرهنگی به نخبه گراییه و سر آدمی مث اون رو (که تا اونجا که من فهمیدم هر کتابی رو بخونه به نظرش نویسنده به طور درخشانی اون بحث رو ارائه داده) می شد با همین ابزار ساده کوبید به دیوار!

چنان حیرت زده و متاسفم که. آدمی که مطالعات فرهنگی بخونه و با این حرارت دون کیشوت وار از نخبه گرایی دفاع کنه آفتیه برای این رشته ی مادرمرده.

پ.ن: یعنی این آدم با این دیدگاه بخواد سیاست گذاری فرهنگی کنه چی کار می کنه؟ آدم واسه خریدن دیوان حافظ باید به فروشنده مدرک فارغ التحصیلی از دانشگاه معتبر نشون بده؟

!! نوشته شده توسط نرگس | 21:24 | شنبه بیست و نهم آبان 1389 •

توجیه

طرح پایان‌نامه‌ام با عنوان "تصویر زن در ادبیات کودک" تصویب شد. آخرش هم کار آسان‌تر را انتخاب کردم. :(

:)

نمی دانم...

!! نوشته شده توسط نرگس | 19:56 | یکشنبه شانزدهم آبان 1389 •

لعنت به تو پر، که نمی خواستم اینو بنویسم.

باز هم خوابتو دیدم. مریض بودی و داروهای گرونقیمت لازم داشتی. فکر کردم از زیر سنگ هم که شده پیدا می‌کنم برات. که هستی. زنده، هستی.

نیا به خوابم. هرچه توان در من مونده با خودت می‌بری وقتی بیدار میشم. چقدر اشتباه کردم که فکر کردم محبت بابای کس دیگه می‌تونه دلتنگی‌مو کم کنه. نه بابا، بابای من. اگر فقط به زندگی بعدی مومن بودم، اگر فقط روح رو باور داشتم، اگر فقط ذره‌ای امید در من بود. نیستم، ندارم. به خوابم نیا. این ناامیدی منو تکه‌پاره می‌کنه.

 

!! نوشته شده توسط نرگس | 16:52 | یکشنبه سی و یکم مرداد 1389

RSS